سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران
با دانش است که حکمت شناخته می شود . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :5
بازدید دیروز :50
کل بازدید :51120
تعداد کل یاداشته ها : 85
96/9/2
9:2 ص
موسیقی
مشخصات مدیروبلاگ
 
فاطر[79]
یا علی رفتم بقیع اما چه سود! هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود! یا علی قبر پرستویت کجاست؟ آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟ هر چه باشد من نمک پرورده ام دل به عشق فاطمه خوش کرده ام حج من بی فاطمه بی حاصل است فاطمه حلال صدها مشکل است من طواف سنگ کردم، دل کجاست؟ راه ها پیموده ام، منزل کجاست؟ کعبه ی بی فاطمه مشتی گل است قبر زهرا کعبه اهل دل است

خبر مایه

میدانی این روزها سخت دلگیرم از خودم که لیاقت داشتن خوبیها و چیزهای خوب را بخاطر گناهانی که از سر جهل بود از دست دادم و حالا که توبه کردم و از آن گناهان بیزارم،  فکر اینکه بخشیده نشوم و خدا مرا نبخشد، آرام و قرار را از من میگیرد

از طرفی میبینم خدا بسیار بخشنده است و خودش گفته، هر گناهی به جز شرک قابل بخشش است، این حالت خوف و رجا بدترین عذابی است که میشد به آن در دنیا دچار شوم و عذاب وجدانی که بخاطر گناهان هر لحظه با من است ، یک دم مرا رها نمیکند،این ها عذابی است که مستحق بدتر از آنم

خدایا اگر این عذاب دنیایی من است، من از عذاب روز جزا بیشتر میترسم، خدایا اگر از در عدالتت بر من عذاب کنی مستحق عذابم و اگر از در لطف و بخشش وارد شوی بحقیقت بخشش و کریمی صفت توست و جای تعجب ندارد..

خدایا تو که گفتی اگر توبه کنیم سیئات ما حسنه میشه، شاهد و ناظری که توبه کردم...

ببخش بخاطر گناه و کمک کن دیگر گناه نکنم...

یاعلی


  
  

یا کریم اهل بیت

اگر کریم تویی مابقی گدا هستند
همیشه در طلبت دست بر دعا هستند
طبیب را چه نیازی ست، نسخه کافی نیست
تمام مردم این شهر مبتلا هستند
بگو که حاتم طائی بیاید آقا جان
بگو که مدعیان کرم کجا هستند؟
تویی که زندگی ات را سه بار بخشیدی
بقیه پیش تو در حدّ بچه ها هستند
کریم زاده همین است، دست او باز است
بقیه جیره خور سفره? شما هستند
تو ارث برده ای از آفتاب و آئینه
یتیم، اسیر، گدا با تو آشنا هستند
تو کافی است که لب تر کنی و گر نه همه
به وقت وصف تو در اصل با خدا هستند
خدا چقدر مرا دوست دارد آقا جان
و گر نه این همه مردم که بی شما هستند...!!!
خدا کند که کریمان همیشه خوش باشند
که تکیه گاه دل خلق بینوا هستند
شاعر: مهدی صفی یاری 


  
  

در همه کشور عظیم سلجوقی ، نظامیه بغداد و نظامیه نیشابور ، مثل دو ستاره روشن می‏درخشیدند . طالبان علم و جویندگان بینش ، بیشتر به یکی از  این دو دانشگاه عظیم هجوم می‏آوردند . ریاست و کرسی بزرگ تدریس نظامیه‏ نیشابور ، در حدود سالهای 450 - 478 ، به عهده ابوالمعالی امام الحرمین‏ جوینی بود . صدها نفر دانشجوی جوان جدی در حوزه تدریس وی حاضر می‏شدند و می‏نوشتند و حفظ می‏کردند . در میان همه شاگردان امام الحرمین سه نفر جوان‏ پرشور و با استعداد بیش از همه جلب توجه کرده انگشت نما شده بودند : محمد غزالی طوسی ، کیاهراسی ، احمد بن محمد خوافی . سخن امام الحرمین درباره این سه نفر گوش به گوش و دهان به دهان‏ می‏گشت که : " غزالی دریایی است مواج ، کیا شیری است درنده ، خوافی‏ آتشی است سوزان " از این سه نفر نیز محمد غزالی مبرزتر و برازنده‏تر می‏نمود . از این رو چشم و چراغ حوزه علمیه نیشابور آن روز ، محمد غزالی‏ بود . امام الحرمین در سال 478 هجری وفات کرد . غزالی که دیگر برای خود عدل‏ و همپایه‏ای نمی‏شناخت ، آهنگ خدمت وزیر دانشمند سلجوقی ، خواجه نظام‏ الملک طوسی کرد که محضرش مجمع ارباب فضل و دانش بود . در آنجا نیز مورد احترام و محبت قرار گرفت . در مباحثات و مناظرات بر همه اقران‏ پیروز شد ! ضمنا کرسی ریاست نظامیه بغداد خالی شده بود ، و انتظار استادی با لیاقت را می‏کشید که بتواند از عهده تدریس آنجا برآید . جای‏ تردید نبود ، شخصیتی لا یقتر از این نابغه جوان که تازه از خراسان رسیده‏ بود پیدا نمی‏شد . در سال 484 هجری قمری ، غزالی با شکوه و جلال تمام وارد بغداد شد ، و برکرسی ریاست دانشگاه نظامیه تکیه زد .  عالیترین مقامات علمی و روحانی آن روز همان بود که غزالی بدان رسید . بزرگترین دانشمند زمان و عالیترین مرجع دین به شمار می‏رفت . در مسائل‏ بزرگ سیاسی روز مداخله می‏کرد . خلیفه وقت ، المقتدر بالله ، و بعد از او المستظهر بالله ، برای وی احترام زیادی قائل بودند . همچنین پادشاه‏ بزرگ ایران ملکشاه سلجوقی ، و وزیر دانشمند و مقتدر وی خواجه نظام‏ الملک طوسی ، نسبت به او ارادت می‏ورزیدند و کمال احترام را مرعی‏ می‏داشتند ، غزالی به نقطه اوج ترقیات خود رسیده بود و دیگر مقامی برای‏ مثل او باقی نمانده بود که احراز نکرده باشد ، ولی در همان حال که برعرش‏ سیادت علمی و روحانی جلوس کرده بود و دیگران غبطه مقام او را می‏خوردند ، از درون روح وی شعله‏ای که کم و بیش در همه دوران عمر وی سوسو می‏زد زبانه کشید که خرمن هستی و مقام و جاه و جلال وی را یکباره سوخت . غزالی در همه دوران تحصیل خویش احساسی مرموز را در خود می‏یافت که از او آرامش و یقین و اطمینان‏ می‏خواست ، ولی حس تفوق بر اقران و کسب نام و شهرت و افتخار مجال بروز و فعالیت زیادی به این حس نمی‏داد . همینکه به نقطه اوج ترقیات دنیایی‏ خود رسید و اشباع شد ، فعالیت حس کنجکاوی و حقیقت‏جویی وی آغاز گشت . این مطلب بروی روشن شد که جدلها و استدلالات وی که دیگران را اقناع و ملزم می‏کند ، روح کنجکاو و تشنه خود او را اقناع نمی‏کند . دانست که‏ تعلیم و تعلم و بحث و استدلال کافی نیست . سیر و سلوک و مجاهدت و تقوی‏ لازم است . با خود گفت از نام شراب ، مستی و از نام نان ، سیری و از نام دوا ، بهبود پیدا نمی‏شود . از بحث و گفتگو درباره حقیقت و سعادت‏ نیز آرامش و یقین و اطمینان پیدا نمی‏شود . باید برای حقیقت خالص شد ، و این با حب جاه و شهرت و مقام سازگار نیست. کشمکش عجیبی در درون وی پیدا شد . دردی بود که جز خود او و خدای او کسی از آن آگاه نبود . شش ماه این کشمکش به صورت جانکاهی دوام یافت ، و به قدری شدت کرد که خواب و خوراک از وی سلب‏ شد . زبانش از گفتار باز ماند . دیگر قادر به تدریس و بحث نبود . بیمار شد و در جهاز هاضمه‏اش اختلال پیدا شد . اطبا معاینه کردند ، بیماری‏ روحی تشخیص دادند . راه چاره از هر طرف بسته شده بود . جز خدا و حقیقت‏ دادرسی نبود . از خدا خواست که او را مدد کند و از این کشمکش برهاند . کار آسانی نبود ، از یک طرف آن حس مرموز به شدت فعالیت می‏کرد ، و از طرف دیگر چشم پوشیدن از آن همه جلال و عظمت و احترام و محبوبیت دشوار می‏نمود . تا آنکه یک وقت احساس کرد که تمام جاه و جلالها از نظرش ساقط شد . تصمیم گرفت از جاه و مقام چشم بپوشد . از ترس ممانعت مردم اظهار نکرد و به بهانه سفر مکه از بغداد بیرون رفت ، ولی همینکه مقداری از بغداد دور شد و مشایعت کنندگان همه برگشتند ، راه خود را به سوی شام و بیت المقدس برگرداند ، برای آنکه کسی او را نشناسد و مزاحم سیر درونیش‏ نشود ، در جامه درویشان در آمد . سیر آفاق و انفس را آن قدر ادامه داد ، تا آنچه را که‏ می‏خواست ، یعنی یقین و آرامش درونی ، پیدا کرد . ده سال مدت تفکر و خلوت و ریاضت وی طول کشید.

داستان راستان شهید مطهری


  
  

رضا و تسلیم درمقابل خواست الهی ومقدرات آسمانی از مقامات عالی بندگان صالح است. امامان«علیهم السلام»به عنوان انسانهای نمونه، درمقابل مقدرات الهی به طور کامل تسلیم و راضی بودند. گروهی از اصحاب امام خدمت ایشان رسیدند. درآن هنگام یکی از فرزندان امام مریض بود وامام نسبت به آن فرزند توجه خاص نشان می داد و به خاطر کسالت وی غمگین و بی قرار بود. یاران امام با مشاهده این حالت امام ترسیدند که اگر آن فرزند از دنیا برود. از امام حرکتی ببینند که خوش نداشته باشند. (امام در نظر آنان از جلالتی خاص برخوردار بود و ترسیدند شاید امام اظهار جزع و فزعی کند که خلاف انتظار آنان باشد). چیزی نگذشت که ضجّه و زاری اهل خانه (بر مصیبت آن فرزند) برخاست ولی امام باچهره ای گشاده، برخلاف حالت قبلی، برآنان وارد شد. آنان به امام عرض کردند: فدایت شویم، حالت غم واندوه شما ما را به هراس انداخته بود که مبادا در صورت وقوع مصیبت حالتی برای شما پیش آید که ما را اندوهناک گرداند. امام درجواب فرمود: «انَّا نُحِبُّ انْ نُعافِیَ فیمَنْ نُحِبُّ فَاذا جاءَ امْرُاللَّهِ سَلَّمْنا فیما احَبَّ.»[1]ما دوست داریم از جهت عزیزانمان در عافیت و سلامت باشیم ولی هرگاه امر خدا بیاید درمقابل آنچه او خواسته، تسلیم هستیم. [1] . .کافی،ج3ص226


  
  

مى خواهم 33 پل را بشمارم

سال اوّل طلبگى را پشت سر گذاشته بودم که خدمت یکى از مراجع رسیده عرض کردم : آقا من پنجاه تومان دارم مى خواهم بروم اصفهان . فرمودند: مى خواهى چه کنى ؟ گفتم : مى خواهم بروم سى وسه پل را بشمارم وببینم 33 پل است یا 32 تا، مى خواهم جاهاى دیدنى شهر را ببینم ، ولى پولم سهم امام است آیا شما اجازه مى دهید؟ ایشان فرمودند: چند ماه است درس مى خوانى ؟ گفتم : 9 ماه . فرمود: در این 9 ماه جایى نرفته اى گفتم : خیر فرمود: اجازه مى دهم برو به سلامت .
فریب استاد
مدرسه اى در قم بدست مبارک آیت العظمى گلپایگانى افتتاح شده بود و من از اوّلین طلبه هایى بودم که براى ثبت نام مراجعه کردم . مرحوم آیت اللّه شهید بهشتى ممتحن بود، وقتى نوبت به من رسید من سریع خواندم . مرحوم بهشتى گفت : اى ناقلا! تند مى خوانى تا غلطهایت را نفهمم .
دانشمند بد سلیقه
سالهاى اوّل طلبگى ام به خانه عالمى رفتم ، پرسید: چه مى خوانى ؟ گفتم : ادبیات عرب گفت : بگو ببینم اشترتنّ چه صیغه اى است ؟ یک کلمه قلمبه از ما پرسید که نفهمیدیم چیست ، بعد پرسید: اگر خواهرزن کسى پسر دائى خواهرش را شیر بدهد آیا به او محرم مى شود یا نه ؟! پیش خود گفتم : علم تنها کارساز نیست ، آدم باید فرهنگ داشته باشد. این استاد علم دارد، امّا فرهنگ نه .
شرایط ازدواج
مى خواستم ازدواج کنم ، ولى پدرم مى گفت : هر موقع درس خارج رفتى زن بگیر. دیدم به هیچ صورت قانع نمى شود، اثاثیه را از قم برداشتم و به کاشان نزد پدرم آمدم . او گفت : چرا آمدى ؟ گفتم : درس نمى خوانم ! شما حاضر نمى شوى من ازدواج کنم .
خلاصه هر چه به خیال خویش مرا نصیحت کرد اثر نگذاشت . بعضى از آقایان را دید که مرا براى درس خواندن نصیحت کنند، من هم بعضى دیگر را دیدم که او را براى موافقت به ازدواج من نصیحت کنند.
تا اینکه یک روز به پدرم گفتم : یا به من بگو ایمانت مثل یوسف است ، یا بگو گناه کنم یا بگو ازدواج کنم . سرانجام موفّق شدم .
جشن دامادى
براى جشن دامادى ام اطرافیان گفتند: براى تزئین مجلس و آویزان کردن در مجلس جشن که آن زمان رسم محّلى بود، از تجّار فرش مقدارى فرش ‍ درخواست کنیم .
اوّل تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم ، امّا بعد به خود گفتم : چرا براى چند ساعت جشن ، سَرم را پیش این و آن خَم کنم ، مگر جشن بدون آویزان کردن قالى نمى شود؟ و خلاصه این کار را نکردم .
خنده پدرم
روزهاى اوّل ازدواجم بود، با همسرم آمدم قم و خانه اى اجاره کردیم . یک اطاق 12 مترى داشتیم ، ولى یک فرش 6 مترى . پدرم آمد به منزل ما احوال پرسى ، گفتم : اگر ما یک فرش 12 مترى مى داشتیم و این اطاق فرش مى شد زندگى ما کامل مى شد. پدرم خندید! گفتم : چرا مى خندید؟ گفت : من 80 سال است مى دوم زندگى ام کامل نشده ، خوشا به حال تو که با یک فرش زندگى ات کامل مى شود.
تشکّر از خانواده
با اینکه منزل ما رفت و آمد مهمان زیاد بود، ولى حاجیه خانم گفت : شما آقاى مطهرى را دعوت کنید. علّت را پرسیدم ؟ گفت : چون تنها مهمانى که موقع رفتن به نزدیک درب آشپزخانه آمده و از من تشکّر کرد ایشان است ، بقیه مهمان ها از شما تشکّر مى کنند.


  
  

دعاى پدر
خداوند به پدرم فرزندى عطا نکرده بود و سنّ او از چهل سال مى گذشت که همسر دوّمى انتخاب کرد، بازهم بچه دار نشد. او به فرزندار شدن خود امیدوار بود و ماءیوس نبود تا اینکه خداوند سفر حجى را قسمت او کرد. ایشان در طواف و نماز به سایرین کمک مى کرد و از آنان مى خواست در کنار کعبه براى فرزنددار شدنش دعا کنند و آنان در کنار کعبه دعا مى کردند. مرحوم پدرم مى گفت : من همانجا از خداوند خواستم نسل من مبلّغ دین باشد. به هر حال از سفر حج که برگشت ، خداوند دوازده فرزند به او داد؛ یک فرزند از همسر اوّل و یازده فرزند از مادرم که همسر دوّم او بود.
با لطف الهى در سن چهارده سالگى به حوزه علمیه رفتم ، یک سال در کاشان ، هفده سال در قم ، یک سال در نجف و یک سال نیز در حوزه مشهد بودم و پس ‍ از پیروزى انقلاب در سال 57 مقیم تهران شدم .
توفیقاتم را از خداوند مى دانم که پس از اشک پدرم در کنار کعبه و دعاى مردم نصیب من فرموده است ، همان گونه که نشر سخنانم از صدا وسیما را مرهون رهبرى امام خمینى قدّس سرّه و خون شهدا و تلاش و پیگیرى علامه بزرگوار شهید مطهرى مى دانم و تمام نواقص و ضعف ها را از خود دانسته و از خداوند طلب مغفرت نموده و از مردم عزیز معذرت مى خواهم .
اثر متلک
پدرم شالى دور سرش مى پیچید. مى گفت : روزى در بازار کاشان زنى مسئله اى شرعى از من پرسید من گفتم : بلد نیستم . زن گفت : اگر بلد نیستى پس این شال را بردار و کنار بینداز. خیلى به من برخورد و تصمیم گرفتم یک دوره رساله عملیه را خوب بخوانم و چنین کردم بطورى که پس از چند سال مسئله گو شدم .
خاطره تلخ
هفت ساله بودم که به یکى از مساجد کاشان رفتم ، در صف اوّل نمازجماعت ایستاده بودم که پیرمردى مرا گرفت و مثل گربه به عقب پرتاب کرد و گفت : بچه صف اوّل نمى ایستد! و این در حالى بود که با بى احترامى هم جایى را غصب کرد و هم ذهن کودکى را نسبت به نماز و مسجد منکدر کرد.
پس از گذشت سالها هنوز آن خاطره تلخ در ذهنم مانده است .
معلّم بد اخلاق
یادم نمى رود در کودکى وقتى معلّم سرکلاس مى آمد، مشق ها را چنان خط مى زد که گاهى کاغذ پاره مى شد و ما همین طور مات و مبهوت نگاه مى کردیم که آقا! ما تا نصف شب مشق نوشتیه ام و شما اصلاً نگاه نکردى که من چه نوشته ام ؟ آن قدر معلّم ما بداخلاق بود که اگر یک روز لبخند مى زد تعجّب مى کردیم .
کتک مبارک
مرحوم پدرم اصرار زیادى داشت که من محصل حوزه علیمه و روحانى شوم و من مخالف بودم و به دبیرستان رفتم .
روزى گزارش چند نفر از همکلاسى هایم را به مدیر دادم که اینها در مسیر راه اذیت مى کنند، مدیر هم آنها را تنبیه کرد. آنها هم در تلافى با هم همفکر شدند و کتک مفصّلى را در مسیر برگشت به من زدند که سر و صورتم سیاه شد و بى حال روى زمین افتادم و به سختى خود را به منزل رساندم . پدرم گفت : محسن چى شده ؟ گفتم : هیچى ، مى خواهم بروم حوزه علیمه وطلبه شوم .
راستى چه خوب شد آن کتک را خوردم !
جریمه خود
بعضى از روزها به حضور در نماز جماعت در اوّل وقت موفّق نمى شدم ، تصمیم گرفتم هرروز که از نماز اوّل وقت غافل شدم مبلغى را به عنوان جریمه بپردازم . پس از مدّتى حضورم مرتّب شده بود به خود گفتم : تو براى جریمه ناراحتى یا براى از دست رفتن پاداش نماز جماعت ؟!


  
  

 دو زن در عهد خلافت غصبی عمر بر سر کودکی نزاع داشتند . هر یک کودک را بدون شاهد فرزند خود می دانستند عمر نمی دانست که چه حکمی کند ، به امیر المومنین علی (علیه السّلام) متوسل گردید تا خاطرش را از این پیشامد آسوده سازد . حضرت هر دو را خواند و اندرزشان داد و از خدا ترسانید ، ولی اثری نبخشید ، و بر نزاع خود باقی ماندند . آن حضرت چون دید دست از جدال بر نمی دارند فرمود : ارّه ای به من بدهید . گفتند : ارّه را برای چه می خواهید ؟! حضرت فرمود : می خواهم کودک را به دو نیم کنم و به هر یک نیمی از کودک را بدهم ! یکی از آنها در برابر حکم ساکت ماند . ولی دیگری فریاد می زد و می گفت من از حق خود گذشتم و کودک را به او بخشیدم . امیر المومنین علی (علیه السّلام) فرمود : کودک از آن تو است ، زیرا اگر فرزند او بود ، دلش به حال او می سوخت . زن به اقرار آمد و گفت : کودک فرزند اوست ، عمر خوشحال شد و گفت : اگر علی نبود عمر هلاک می شد .


  
  

در 14 قرن گذشته حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به روانشناسى تغذیه اشاره فرمود که هم اکنون با تخصّصى شدن علم روانشناسى این حقیقت را به اثبات رسانده‏اند. در گذشته باور داشته‏اند که:غذا تنها به ما پروتئین و ویتامین مى‏دهد،امّا امام على(علیه السلام) فرمود:غذاها روح و روان و صفات دارند و روحیّات آن به روحیّات ما سرایت مى‏کند.بحث روان شناسى تغذیه فراسوى طب است.بحث روان غذاها که یک عدد پرتقال دزدیده شده لقمه حرام است،و لقمه حرام در روان انسان تأثیر نامطلوب دارد،و نطفه حرام پدید مى‏آید،و کودکى که با آن پدید آمده در زندگى فرداى خود دچار بزهکارى خواهد شد.این حقیقت یا اسرار پیرامون آن در حال تحقیق و بررسى مى‏باشد.

برخی مثلا می گویند: پرتقال، پرتقال است.پُر از ویتامین ث مى‏باشد، حلال و حرام ندارد روا و ناروا نمى‏شناسد. چگونه ویتامین‏هاى پرتقال دزدیده شده با پرتقال حلال متفاوت است؟چگونه گوشت‏ها تخم مرغ‏ها روحیات و صفات یک حیوان را به انسان منتقل مى‏کنند.
که امام على(علیه السلام) فرمود :
شیر و گوشت بُز به فرزندان خود کمتر بخورانید که ترسو مى‏شوند.
شیر و گوشت خر نخورید که در عقل و هوش شما تأثیر مى‏گذارد.
شیر و گوشت حیوانات درنده (مانند ببر و پلنگ و گرگ و کفتار) را نخورید که درنده خویى را به شما منتقل مى‏کند.
طب مى‏تواند ویتامین‏ها را میکروب‏ها و ویروس‏ها را شناسائى کرده و راه‏هاى درمان و مبارزه با آفت‏ها را نشان دهد.
سلّول‏ها و عصب‏ها و یاخته‏ها را شناسائى کند.
امّا روان و خاصیّت غذاها و گوشت‏ها فراسوى طب است.
در بسیارى از احکام الهى، چیزى حرام یا حلال است که فلسفه آن را علم نمى‏داند و با ابزار علمى نمى‏توان اسرار آن را شناخت،چون فوائد یا زیان آن در مرزهاى علم قرار ندارند. [1]

پی نوشت :
.[1] الگوهاى رفتارى، جلد 14 امام على (ع) و بهداشت و درمان، محمد دشتی.( روان در اخلاق(روح) و روان در روان شناسی (ذهن) متفاوت است ولی براساس گفته ملاصدرا النفس جسمانیه الحدوث و روحانیه البقا. در واقعی می توان با این تحلیل روان در اخلاق و روان شناسی را به هم مرتبط دانست.